قبل از روی کار آمدن چتجیپیتی، «Plot Robot»، «Auto-Beatnik» و یک قرن تلاش برای خودکارسازی نویسندگی وجود داشت
«آشغالِ هوش مصنوعی»؛ هدیهای از دوران جنگ سرد
در دوران جنگ سرد، زمانی که رایانش و زبانشناسی به یکدیگر نزدیک شدند، داشتن ماشینی که بتواند هنگام جاسوسی از دشمنان بخواند کاربرد زیادی داشت. اینکه همان ماشین میتوانست نوشتن را هم یاد بگیرد، یک مزیت اضافه به حساب میآمد.
نخستین تلاش برای نوشتن با ماشین
در سال ۱۹۶۲، یک برنامهنویس در شرکت Librascope، یک پیمانکار دفاعی مستقر در کالیفرنیا اعلام کرد که «میتوان رایانهای را طوری برنامهریزی کرد که جملههایی معنادار و مرتبط به زبان انگلیسیِ صحیح بنویسد.»
او در آزمایشگاه پژوهش اتوماتای Librascope در گلندیل، کار خود را با وارد کردن واژگانی شامل ۳۵۰۰ کلمه و مجموعهای متشکل از ۱۲۸ الگوی جمله به رایانهاش، یعنی LGP-30 مبتنی بر لامپ خلأ، آغاز کرده بود و کموبیش از آن خواسته بود همان کاری را انجام دهد که انسانها در دهه ۱۹۹۰ با چسباندن شعرهای مغناطیسی روی درِ یخچالهایشان انجام میدادند.
و نتیجه این شد:
«کلم بروکلی اغلب نابیناست»
و
«کمونیسم از طلای زال، چینیتر است.»مهندس تصمیم گرفت این متنِ تولید شده توسط ماشین را بهصورت شعر آزاد تنظیم کند:
«آیا مایلو، تربچههای هیجانانگیز را با ناله صدا میزد؟
پس، آنچویهای ما غمگیناند اما سبز.»
او نام برنامهاش را «Auto-Beatnik» گذاشت و با زیرکی از نامهای «کروآک»، «گینزبرگ» و «بورووز» بهعنوان پوششی برای این مزخرفات استفاده کرد. این حقه گاهی هم جواب میداد؛ روزنامه Daily Mirror لندن شعرهای Auto-Beatnik را «بهتر از بیشتر چیزهایی» توصیف کرد که در مجلههای آوانگارد منتشر میشدند.
اولین حضور ادبی Auto-Beatnik، ماشینی که میتوانست ظرف حدود یک ساعت پنج هزار شعر بسازد، توجه نشریاتی چون Time ،Life و Times را به خود جلب کرد. در خلاف واکنش معمول منتقدان به یک هنرمند نوظهور، شعرهای این نویسنده جدید اغلب دیده میشدند، اما بهندرت مورد تحسین قرار میگرفتند؛ البته بهجز اشتیاق طعنهآمیز Daily Mirror.
در سال ۱۹۶۳، گزارشی در روزنامه Observer درباره شعر خودکار منتشر شد که همراهش کارتونی بود از مردی که کاغذی با واژه «ART» را داخل یک رایانه میکرد و دستگاه در سوی دیگر، برگهای با واژه «TRA» بیرون میداد. احتمالاً «SH» را باید خودتان حدس میزدید: هنر وارد میشد، آشغال بیرون میآمد.
سیل محتوای بیکیفیت
این روزها به چنین مزخرفاتی «آشغال هوش مصنوعی» یا A.I. slop میگویند؛ واژه «slop» حتی از سوی فرهنگ لغت Merriam-Webster بهعنوان واژه سال ۲۰۲۵ انتخاب شد. این محتوا حالا همهجا را پر کرده، کارها را مختل میکند، ترافیک میسازد و آشفتگی وحشتناکی بهجا میگذارد.
این وضعیت یادآور حادثهای در سال ۱۹۱۹ است؛ زمانی که مخزنی در بوستون، حاوی حدود دو و نیم میلیون گالن ملاس، ترکید و موجی عظیم از شیره که گفته میشد ارتفاعش به ۵۰ فوت میرسید و با سرعت ۳۵ مایل در ساعت حرکت میکرد شهر را در خود فرو برد. پاکسازی «سیل بزرگ ملاس» هفتهها طول کشید و تا ماهها بعد، هر جایی که رد ملاس به آن رسیده بود، حتی سکوهای متروی زیرزمینی، همچنان چسبناک باقی مانده بود. سالها بعد هم در روزهای گرم، محله North End بوی خانه شیرینی زنجبیلی میداد.
نوشتههای تولید شده توسط ماشین، هرچند بوی شیرینی ندارند، اما همان خاصیت خفه کننده و چسبناک ملاس را دارند. میتوان اینترنت را تلاشی برای بایگانی تقریباً تمام چیزهایی دانست که هر انسانی در طول تاریخ نوشته است. اما اخیراً، بخش بیشتری از نوشتههای جدید آنلاین را رباتها تولید میکنند؛ در میانه چیزی که میتوان آن را «سیل بزرگ آشغال هوش مصنوعی» نامید.
وقتی ماشینها نویسنده شدند
پیش از ظهور ChatGPT، بیش از ۹۸ درصد مقالههای انگلیسی زبان منتشر شده در اینترنت توسط انسانها نوشته میشد. اما تا پاییز ۲۰۲۴، طبق گزارش آژانس بازاریابی دیجیتال Graphite، ماشینها حدود نیمی از این مقالهها را مینوشتند. جالب آنکه این شرکت، بهجای اعتراض به این غاصبان، توصیه میکند برای اجرای کمپینهای تبلیغاتی خود از هوش مصنوعی استفاده کنید.
و چرا که نه؟ در یکی از آزمایشهای کور، مردم تبلیغات تولید شده توسط هوش مصنوعی را «باکیفیتتر» از تبلیغاتی دانستند که انسانها ساخته بودند.
و این تازه بدون حساب کردن شبکههای اجتماعی، ایمیلها و تمام آن مزخرفات رباتنویسی شدهای است که از طریق پیامک، پیام صوتی یا پنجرههای گفتوگوی خدمات مشتری به سمت شما سرازیر میشوند. YouTube پر از آشغال هوش مصنوعی شده است. Reddit زیر لایهای از آن دفن شده. بخش بزرگی از Facebook هم چیزی جز همین محتواها نیست.
آیا در آستانه آخرالزمان متن هستیم؟
«متیو کرشنبام»، منتقد ادبی، هشدار داده که «آخرالزمان متن» در راه است؛ دورهای که کلماتی که همین حالا میخوانید، همین کلمه و آن یکی، به یادگارهایی تبدیل میشوند که نوههایتان آنها را قاب میکنند و به دیوار میزنند، مثل داگرئوتایپ یا گلدوزیهای قدیمی.
«کرشنبام» مینویسد: «همانطور که ضربههای قلم یک خوشنویس ارزشمند محسوب میشود، ممکن است یک متن انسانی در اینترنت به چیزی نادر تبدیل شود که باید از آن نگهداری، محافظت و مراقبت کرد.»
آیا میتوان جلوی این «آخرالزمان متن» را گرفت؟ مجله Forbes در ابتدای امسال با لحنی شلخته وعده داد: «مطمئن باشید ۲۰۲۶ آغاز پاکسازی آشغالهای هوش مصنوعی خواهد بود.» اما این حرف اصلاً آرامشبخش نبود.
ایده نثر یا شعر تولید شده بهصورت مکانیکی، چندان هم جدید نیست. در قرن هجدهم، کتابهای راهنمای نامهنگاری قالبهای جایخالیدار ارائه میدادند، چون بسیاری از انواع مکاتبه ساختار ثابتی دارند؛ مثلاً نامه تسلیت یا توصیهنامه.
اضطراب درباره اینکه ماشینها جای نویسندگان انسانی را بگیرند و نوشتههای خوب را با نوشتههای بد جایگزین کنند هم بسیار قدیمیتر از چیزی است که تصور میکنید. در میانه قرن نوزدهم، برخی مفسران که از سیل مطالب چاپی ارزان قیمت بهویژه مجلات و رمانها کلافه شده بودند، از «ماشین مجلهسازی جدیدی» حرف میزدند که میتوانست داستانهای عامهپسند ارزان تولید کند، و از «ماشین کتابسازی»؛ جانشین ادبیِ «موتور تحلیلی» چارلز ببیج.
ماشینهای تولید تصادفی داستان حتی از این هم قدیمیترند؛ در نهایت، کارتهای تاروت دقیقاً همین کار را انجام میدهند. (میتوانید درباره برخی از این پیشینهها در کتاب روان و خوشخوان «نظریه ادبی برای رباتها: چگونه رایانهها نوشتن را یاد گرفتند» اثر «دنیس یی تنن» بخوانید؛ کتابی که در سال ۲۰۲۴ منتشر شد و با وجود عنوانش، در واقع چندان اثری در حوزه نظریه ادبی نیست، بلکه به گفته نویسنده، تلاشی است برای «سرهم کردن آرام و مرحلهبهمرحله چتبات مدرن از قطعاتی که روی میز کار تاریخ پیدا میشوند.»)
با پیشرفت صنعتی شدن، کارخانه جای «چرخ بخت» را به عنوان استعارهای برای توضیح نحوه رخ دادن امور در جهان گرفت. یک راهنمای نویسندگی در سال ۱۹۱۲ با عنوان «کارخانه داستان» توصیه میکرد: «نویسنده نه بهتر است و نه بدتر از هر مرد دیگری که مشغول کسبوکار است. او یک تولید کننده است. پس از جمعآوری مواد خام، آنها را از آسیاب تخیلش عبور میدهد.»
این نگاه با ظهور کارخانهای به نام Hollywood شتاب بیشتری گرفت. در کتاب راهنمای نویسندگی سال ۱۹۱۹ با عنوان «ده میلیون پیرنگ فیلمنامه»، شیادی به نام «وایکلیف ای. هیل» به فیلمنامهنویسان مشتاق گفت که تنها ۳۷ خط داستانی ممکن وجود دارد که میتوان آنها را با تعداد قابل محاسبهای از شخصیتها، موقعیتها و خردهپیرنگها ترکیب کرد تا دقیقاً به عدد ۱۰٬۴۹۴٬۳۶۰ پیرنگ رسید.
پس از ابداع واژه «ربات» در سال ۱۹۲۰، در نمایشنامه مشهور چکی «R.U.R.» و شکلگیری شیفتگی فرهنگی نسبت به انسانهای مکانیکی، «هیل» در سال ۱۹۳۱ کتاب راهنمای دیگری منتشر کرد که در آن چیزی را معرفی میکرد که خودش «ربات پیرنگساز» مینامید.
در تبلیغی که در مجله Modern Mechanics برای این دستگاه منتشر شد، آمده بود: «پیشتر، رباتها صرفاً ابزارهای مکانیکیای بودند که میتوانستند زیر نظر انسان کارهای نمایشی مختلفی انجام دهند، اما اکنون رباتی ظهور کرده که فکر میکند، نوعی روح دارد، از تخیل خلاق برخوردار است و دیگر ویژگیهای لازم برای نوشتن یک داستان کوتاه کلیشهای مدرن را نیز در اختیار دارد… حالا اگر میخواهید نویسندهای موفق شوید، کافی است یک ربات تهیه کنید و آن را به کار بگیرید.»
در واقع، هیچ رباتی وجود نداشت. اگر کتاب را میخریدید، تازه میفهمیدید که «ربات پیرنگساز» فقط یک چرخ شمارهدار مقوایی است. این شیادی هنوز هم ادامه دارد. این روزها میتوانید «تاس نویسندگی» بخرید تا در نوشتن رمان کمکتان کند: نه تاس! «هزاران ترکیب ممکن؛ دیگر هرگز از صفحه سفید نترسید!»
اما نویسندگی واقعیِ رباتی به سال ۱۹۵۳ برمیگردد؛ زمانی که ریاضیدانی به نام «کریستوفر استریچی»، خواهرزاده نویسنده مشهور «لیتن استریچی» از گروه بلومزبری، برنامهای رایانهای نوشت که میتوانست نامههای عاشقانهای مثل این تولید کند:
«عزیزِ شیرینم
علاقه همدلانهات، شور عاشقانهات را بهزیبایی جذب میکند. تو ستایش عاشقانه منی؛ ستایش نفسبُر من…
با دلتنگی
رایانه دانشگاه منچستر.»
به آن مثل نسخهای از Mad Libs پیش از اختراع Mad Libs فکر کنید. استریچی به رایانه دانشگاه منچستر (M. U. C.)، دستور داده بود جاهای خالی جملههای قالبی را با انتخاب تصادفی واژهها بر اساس نقش دستوریشان پر کند:
«My – (صفت) — (اسم) — (قید) — (فعل). your – (صفت) — (اسم).»
بعد هم این نامهها را در محوطه دانشگاه پخش کرد.
یکی از انگیزههای استریچی برای ساختن این «سیرانوی سایبری» تمسخر خبرنگاران سادهباوری بود که رایانهها را «ماشینهای متفکر» توصیف میکردند. او اصرار داشت که برنامهاش «تقریباً بچگانه و ساده» است.
از آنجا که تصور میشد استریچی همجنسگرا بوده، برخی پژوهشگران این نامهها را نوعی تمسخر عشق دگرجنسگرایانه دانستهاند. هرچند من میگویم احتمالاً کل مفهوم عشق را دست میانداخت. چون واقعیت این است که نامههای عاشقانه، خیلی وقتها چیزی جز مزخرفات آبکی نیستند.
و اگر فکر میکنید نامههای استریچی در مقایسه با چیزهایی که امروز دریافت میکنیم قدیمی و ابتدایی به نظر میرسند، بد نیست بدانید وقتی مشغول نوشتن این مقاله بودم، یکی از دوستان نویسندهام پیامکی برایم فرستاد که شامل ایمیلی تولید شده با هوش مصنوعی بود؛ ایمیلی که ظاهراً از طرف یک رماننویس بریتانیایی ارسال شده بود:
«آخر هفتهات مبارک، الیز! یک تقویت سریع بولدوزری (بدون اسپم!) برای جرقه کودک کامیونبازیات + الهامِ ماراتن ۲۸ کتابی؛ این هفته ۱۵ دقیقه رازهای تعلیق را با هم ردوبدل کنیم؟ امروز چه زمانی برای پاسخ مناسب است؟ با مهر، آلیس فینی.»
کار «استریچی» نقطه آغاز مجموعهای جذاب با عنوان «Output: An Anthology of Computer-Generated Text, 1953–2023» است که توسط «لیلیان-ایوون برترام» و «نیک مونتفورت» گردآوری شده؛ اما آنها اشاره نمیکنند که سال ۱۹۵۳ همان سالی است که «رولد دال» داستان «The Great Automatic Grammatizator» را منتشر کرد؛ داستانی درباره مهندسی به نام «آدولف نایپ» که رئیسش، «آقای بولن» را متقاعد میکند میتوانند با استفاده از رایانه برای نوشتن داستانهای ارزان و بیکیفیت، پول هنگفتی به جیب بزنند:
«این روزها، آقای بولن، کالای دستساز هیچ شانسی ندارد. اصلاً نمیتواند با تولید انبوه رقابت کند، مخصوصاً در این کشور ــ خودتان این را میدانید. فرش… صندلی… کفش… آجر… ظروف سفالی… هر چیزی که اسمش را بیاورید، حالا با ماشین ساخته میشود. شاید کیفیت پایینتر باشد، اما مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد هزینه تولید است. و داستانها ــ خب ــ آنها هم فقط یک محصول دیگرند، مثل فرش و صندلی، و تا وقتی جنس را تحویل بدهید، هیچکس اهمیتی نمیدهد چطور تولیدش کردهاید. ما آنها را عمده میفروشیم، آقای بولن! همه نویسندههای کشور را از میدان به در میکنیم! بازار را قبضه میکنیم!»
«نایپ» ماشین را میسازد و اوضاع طوری پیش میرود که انگار پول چاپ میکنند. «دال» داستان را اینگونه به پایان میرساند:
«در همین سال گذشته ــ نخستین سال کامل فعالیت ماشین ــ تخمین زده شد که دستکم نیمی از تمام رمانها و داستانهای منتشر شده به زبان انگلیسی، توسط آدولف نایپ و با استفاده از Great Automatic Grammatizator تولید شدهاند.
آیا این موضوع شما را شگفتزده میکند؟
بعید میدانم.
و بدتر از این هم در راه است.»
و آن بدتر، از راه رسید.
همانطور که خودِ هوش مصنوعی محصول دوران جنگ سرد است، «آشغال هوش مصنوعی» هم میراث همان دوره به شمار میرود. شاید بتوان روی یک تیشرت با لحنی تلخ و عصبی نوشت: «ایالات متحده میخواست جلوی گسترش کمونیسم را بگیرد، و تنها چیزی که نصیبمان شد، مرگ کتابها، کتابفروشیها، روزنامهها و نویسندگان بود.»
آزمایشهایی مانند کار «استریچی» بخشی از انفجار پژوهشهای پساجنگ درباره رابطه میان ریاضیات و زبان بودند؛ نمودهایی از شیفتگی گستردهتر به خودکارسازی دانش که مرز رشتههای مختلف را درنوردیده بود و سراسر فرهنگ آن دوران را تحت تأثیر قرار میداد.
یکی از پرسشهای بزرگ دوران جنگ سرد این بود که آیا جهان اساساً تصادفی عمل میکند یا نظمی قابلپیشبینی دارد. آیا میشد حرکت بعدی اتحاد جماهیر شوروی را پیشبینی کرد یا نه؟ «هوش مصنوعی» از دل مفهوم «اطلاعات» به معنای جاسوسی بیرون آمد؛ زمانی که رایانهها برای پردازش سیگنالها به کار گرفته شدند، یعنی برای یافتن الگوها در پخشهای رادیویی و متون چاپی مانند روزنامهها.
آموزش خواندن به یک ماشین، وقتی در حال جاسوسی از دشمنی در قرن بیستم هستید، بسیار کاربردی میشود. اینکه آن ماشین بتواند نوشتن را هم یاد بگیرد، مزیتی اضافه بود که بعدها به انقلابهایی در زبانشناسی و حتی شعر منجر شد.
در دهه ۱۹۵۰، حوزههای علوم رایانه و هوش مصنوعی که هر دو اصطلاح در همان دهه ابداع شدند، بیشازپیش درگیر شبیهسازی هوش انسانی و ترجمه زبان انسان، یا همان «زبان طبیعی»، شدند. زبانشناسان نیز در همان زمان مشغول تبدیل زبان به کد بودند.
«نوآم چامسکی» در کتاب «Syntactic Structures» که در سال ۱۹۵۷ منتشر شد، همان سالی که روی جلد یک مجله علمیتخیلی تصویری از رباتی در حال کتاب خواندن چاپ شد، برای نشان دادن استقلال نحو از معنا، جمله معروف «ایدههای سبزِ بیرنگ، خشمگینانه میخوابند» را مطرح کرد؛ جملهای که میتوانست هم ساخته Auto-Beatnik باشد و هم، انصافاً، نوشته یک Beatnik واقعی.
حدود سال ۱۹۵۹، «ویلیام اس. باروز» هم شروع به آزمایش با شعرهایی کرد که از بریدن و چسباندن تکههای نثر کنار هم ساخته میشدند؛ مثلاً شعری که از ترکیب دو خبر روزنامه شکل گرفته بود:
- خبری درباره ویروس فلج اطفال
- گزارشی از اجرایی در اپرای متروپولیتن
«دخترها صبح را میخورند
مردمان در حال مرگ را تا استخوان سفید میمون
در آفتاب زمستانی
درختِ خانه را لمس میکنند.»
همزمان، و با روشی تا حدی مشابه، ریاضیدان آلمانی «تئو لوتس» با استفاده از رایانه Zuse Z22 شعر تولید کرد؛ او برنامهای نوشته بود که واژههای تصادفی را از رمان «قصر» اثر «فرانتس کافکا» برمیداشت؛ یا بهنوعی میبرید و کنار هم میچسباند:
«هر غریبهای دور است. یک روز دیر است.
هر خانهای تاریک است. یک چشم عمیق است.»
شعرهای Zuse Z22 در نشریه Times Literary Supplement بررسی شدند و منتقدان آنجا این نظر را مطرح کردند که حذف معنا چندان شگفتانگیز نیست: «آنچه واقعاً اهمیت دارد، حذف مفهوم است.»
تا اوایل دهه ۱۹۶۰، این نوع آزمایشها آنقدر زیاد شده بود که هم وحشت ایجاد میکرد و هم هیجان قابلدرکی به همراه داشت. مجله Life در سال ۱۹۶۱ با تیتر هشدارآمیز زیر منتشر شد:
«ماشینها در حال تسلط هستند: رایانهها حالا کار انسان را بهتر انجام میدهند؛ و بهزودی شاید بهتر از او فکر کنند.»
در سال ۱۹۶۴، کتابی در مونترآل منتشر شد که از آن بهعنوان «نخستین کتاب شعر آزاد نوشته شده توسط یک رایانه الکترونیکی» یاد میشد. نویسنده کتاب نیز اینگونه معرفی شده بود:
«نویسنده: یک رایانه الکترونیکی، LGP-30، که جملههای خودکار این مجموعه را ساخته است.»
یکی از جملههای آن چنین بود:
«La pomme ajuste le monde, mais la pluie s’embellit pour les raisins.»
(«سیب جهان را شکل میدهد، اما باران انگورها را زیباتر میکند.»)
آیا این هنر بود؟ نه واقعاً؛ اما جالب بود.
در سال ۱۹۶۲، فیلسوف و نشانهشناس آلمانی «ماکس بنزه» که بر کار «لوتس» نظارت داشت، تلاش کرد میان شعر طبیعی و شعر مصنوعی تمایز قائل شود. او نوشت شعر طبیعی «پیششرطی به نام آگاهی شاعرانه شخصی» دارد، در حالی که در شعر مصنوعی «هیچ آگاهی شاعرانه شخصی، همراه با تجربهها، ماجراجوییها، احساسات، خاطرهها، اندیشهها، تخیلات و مانند آن وجود ندارد؛ یعنی هیچ جهانِ از پیش موجودی در کار نیست، و نوشتن دیگر ادامهای هستیشناسانه نیست که از طریق آن، جنبه جهانیِ واژهها بتواند به یک خویشتن مرتبط شود.»
شعر مصنوعی، شعری است بدون شاعر.
تصادفی نیست که «بنزه» درباره شعر مصنوعی نوشت، نه نثر مصنوعی. در کتاب «برترام و مونتفورت»، بخش مربوط به شعر نیز بهمراتب طولانیتر از سایر بخشهاست. متن تولید شده توسط ماشین میتوانست گیجکننده باشد؛ تصادفی و غیرمنتظره. شاید رایانه ابزار تازهای برای فهم شعر بود.
«ممکن است بگویید استفاده از رایانه برای نوشتن شعر مثل این است که به جای قلم از جرثقیل برای نوشتن نامه استفاده کنیم»، فیلسوف و زبانشناس محاسباتی بریتانیایی، «مارگارت مسترمن»، در سال ۱۹۶۴ پذیرفت؛ اما او استدلال میکرد که با رایانه «بالاخره میتوانیم پیچیدگی الگوهای شاعرانه را مطالعه کنیم.»
«مسترمن» که فلسفه و زبان را نزد «ویتگنشتاین» آموخته بود، در سال ۱۹۵۶ بنیانگذار و مدیر «واحد پژوهش زبان کمبریج» بود. (پیشتر نیز رمان نوشته بود.) او از پیشگامان ترجمه ماشینی بود و کارهای اولیهاش روشهای بنیادی بازیابی اطلاعات را پایهگذاری کرد. او معتقد بود رایانهها میتوانند به درک معنا برسند و حتی آن را تولید کنند.
او همچنین تلاش کرد این ایده را به شکل هنری درآورد و همراه همکارش «رابین مککینون-وود»، هایکوی ژاپنیِ رایانهای تولید کرد؛ مانند این:
«همه چیز سفید در جوانهها
من قلههای برفی را در بهار میبینم
بوم! خورشید در مه فرو رفت.»
تعداد کمی از نویسندگان به اندازه «ایتالو کالوینو» نسبت به نوشتار رباتی خوشبین بودند. کالوینو در سخنرانی سال ۱۹۶۷ با عنوان «سایبرنتیک و ارواح» گلایه کرد که «استفادهای که تاکنون از ماشینها توسط آوانگارد ادبی شده هنوز بیش از حد انسانی است» و پیشبینی کرد روزی «ماشین ادبی واقعی» پدید خواهد آمد؛ ماشینی که قواعد و فرمها را کنار میزند و «خودش نیاز به تولید آشوب را احساس میکند.»
اما متأسفانه، یا شاید خوشبختانه، این رؤیای کالوینو درباره ادبیات واقعاً بدیعِ ماشینی هنوز محقق نشده است. تا امروز، ماشین طبق بیان خود او، هنوز «نیاز به تولید آشوب» را احساس نکرده است؛ یعنی هنوز به معنای واقعی، ادبیات خلق نکرده است.
در عوض، متنی که مدلهای زبانی بزرگ تولید میکنند، هرچند گاهی شگفتانگیز، پیچیده و حتی گاه تحسینبرانگیز است، اما در نهایت مشتق شده، متوسط و قابل پیشبینی است. زبانی است بدون ذهن. اما آیا اصلاً میتوان آن را «زبان» نامید؟
در سال ۱۹۸۲، در مقالهای با عنوان «Against Theory»، دو نظریهپرداز ادبی، «استیون ناب» و «والتر بن مایکلز»، یک آزمایش ذهنی مطرح کردند تا نشان دهند تصور «معنا بدون نیت» تا چه حد دشوار است.
فرض کنید در ساحل دریا هستید و روی شنها این پیام را میبینید:
«خواب عمیقی روح مرا در خود فرو برد؛
هیچ ترسی انسانی نداشتم:
او موجودی به نظر میرسید که نمیتواند احساس کند
لمس سالهای زمینی را.»
اگر ندانید این ابیات از «ووردزورث» است، شاید اصلاً نگران نویسنده یا نیت او نشوید؛ فقط آن را بهعنوان یک متن میبینید و تلاش میکنید معنایش را بفهمید. اما اگر در همان لحظه که به این خطوط خیره شدهاید، موجی بیاید و آنها را پاک کند و وقتی آب عقب میرود، بند دیگری از شعر را باقی بگذارد:
«اکنون هیچ حرکتی در او نیست، هیچ نیرویی؛
نه میشنود و نه میبیند؛
در مدار روزانه زمین میچرخد،
همراه سنگها و صخرهها و درختان.»
در این حالت دیگر ناچار میشوید بپرسید: چه کسی این را نوشته؟ چرا؟ و چگونه؟ روح ووردزورث؟ خود دریا؟ خدا؟
معنا بدون نویسنده ممکن است؟
از نظر «ناب» و «مایکلز»، معنا بدون نیت وجود ندارد: «آنچه یک متن معنا میدهد و آنچه نویسنده قصد داشته آن معنا باشد، یک چیز هستند.» به باور آنها، نویسندهای بدون نیت، اساساً نویسنده نیست.
شاید همین تعریف خوبی برای «آشغال هوش مصنوعی» باشد:
«تقویت سریع بولدوزری (بدون اسپم!) برای جرقه کودک کامیونبازیات + الهام ماراتن ۲۸ کتابی؛ بیا این هفته ۱۵ دقیقه رازهای تعلیق را رد و بدل کنیم؟»
پایان جنگ سرد تقریباً همزمان شد با باز شدن اینترنت به روی عموم مردم. در دهههای پس از آن، نظریهپردازی درباره رابطه میان ادبیات طبیعی و ادبیات مصنوعی، یک حوزه دانشگاهی کاملاً جدید ایجاد کرد، عمدتاً در دانشکدههای زبان انگلیسی.
دورههایی که میتوان آنها را «ادبیات رباتی» نامید، اکنون در دانشگاههایی مانند Duke ،Columbia و Harvard ارائه میشوند. منتقد ادبی «اِوری اسلیتر» استدلال میکند که دانشمندان علوم رایانه، آزمایشگاههای نظامی و شرکتها همراه با شاعران در دوران جنگ سرد در خلق چیزی مشارکت داشتند که او آن را «شاعرانگی پساآتوماتیک» مینامد؛ نوعی نگرش که هم یک چشمانداز هنری بود و هم یک طرح مهندسی.
آنچه در شعر مصنوعی جذاب بود این بود که نویسنده نداشت، زمینه نداشت، تاریخ نداشت. فقط فرم بود. بنابراین چیزهای زیادی درباره زبان و هنر به جهان میآموخت؛ و همچنان میآموزد.
اما هنوز نظریهای جدی درباره «آشغال هوش مصنوعی» شکل نگرفته است، و پاسخی واقعی برای ووردزورثِ ساحل هم وجود ندارد: «هیچ ترس انسانی نداشتم.»
پس از سقوط دیوار برلین و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، توسعه پردازش زبان طبیعی در دانشگاهها، آزمایشگاههای نظامی و بخشهای تحقیق و توسعه شرکتها ادامه پیدا کرد. آزمایشهای ادبی با متن تولید شده توسط رایانه از ابزارهای در حال توسعه این پژوهشها، مانند «تشخیص موضوع»، الهام میگرفتند.
این روند به تولید نوشتههای عجیب و غریب انجامید. پس از تأسیس «ماه ملی رماننویسی» (NaNoWriMo)، علاقهمندان به متن تولید شده با رایانه در سال ۲۰۱۳ «ماه ملی تولید رمان» را پایهگذاری کردند.
«آلیس در سرزمین نهنگ» اثر «لئونارد ریچاردسون» بازروایتی از «آلیس در سرزمین عجایب» است که در آن تمام دیالوگها با دیالوگهایی از «موبیدیک» جایگزین شدهاند:
«”نمیتوانی سرش را بفروشی؟—این چه داستان مزخرفی است که برایم تعریف میکنی؟” آلیس با خود فکر کرد.»
یکی از ابزارهای مهم در کارهای اولیه پردازش زبان طبیعی، رتبهبندی فراوانی توالی واژهها بود. با استفاده از همین روش و ابزارهای ابتدایی خلاصهسازی، نویسنده کانادایی «رایان استیرن» توانست «پیرمرد و دریا» را به داستانی دو هزار کلمهای با عنوان «دریای پیر» تبدیل کند.
حدود پانزده سال پیش، سنت Auto-Beatnik دوباره در شبکههای اجتماعی ظاهر شد، در قالب حسابهای ظاهراً خودکار مانند @Horse_ebooks که به یک پدیده وایرال تبدیل شد. پستهایی مثل این منتشر میکرد:
«(با دست برای نشان دادن شکل مثلث) بو بو بو خوب جدید جدید جدید برش نوشیدنی جرقهزن (به هوا پرتاب شده) ستارهها ستارهها ستارهها»
و مشهورتر از همه:
«خواننده عزیز،
تو در حال خواندن هستی.»
در سال ۲۰۱۳، مجله The Atlantic خروجی این حساب را «موفقترین اثر داستانی سایبری در تاریخ» نامید. اما ناامیدکننده اینکه بعداً مشخص شد @Horse_ebooks اصلاً یک حساب خودکار نبوده، بلکه توسط دو نفر مدیریت میشده است؛ و راستش حتی معلوم نیست چرا.
هیچ اشکالی در بیمعنایی وجود ندارد. اما بیمعنایی همیشه شعر نیست. و اشتباه گرفتن این دو، خود یکی دیگر از میراثهای جنگ سرد است؛ جنگی که امکانهای انسانیِ انقلاب فکری هشتاد سال گذشته را کوتاه کرد؛ انقلابی که به شکلی شگفتانگیز به انسانها اجازه داد با ماشینها با زبان انسانی ارتباط برقرار کنند.
آیا این نباید یکی از هیجانانگیزترین دورههای تاریخ برای مطالعه زبان، ادبیات و نظریه ادبی باشد؟
«لیف وِذربای»، مدیر علوم انسانی دیجیتال در دانشگاه NYU، در کتاب «Language Machines» اشاره میکند که در سالهای پس از جنگ سرد، «علوم انسانی زبان را از دست داد» و آن را به علوم شناختی و علوم رایانه واگذار کرد. با توجه به اینکه ماشینها میتوانند بدون اتکا به عقلانیت زبان تولید کنند، او استدلال میکند که این دو بهطور بنیادین از هم جدا شدهاند؛ چیزی که اکنون لازم است «نظریهای درباره معنا در غیاب هوش» است.
وذربای میگوید زبان دیگر انسان را متمایز نمیکند و بدین ترتیب استدلال کسانی مانند «چامسکی» و دیگران پس از عرضه ChatGPT را رد میکند؛ کسانی که میگفتند مدلهای زبانی بزرگ «بهطور عمیق با شیوه استدلال و استفاده انسان از زبان متفاوتاند». او این وضعیت را با انتخابی عجیب از استعاره «انسانگراییِ باقیمانده» مینامد: «انسانگراییای بدون نظریه یا آموزهای درباره اینکه انسان چیست؛ جایی که انسانیت مثل کتابی غیرقابل فروش، به بخش باقیمانده و حراجرفته تبدیل شده است.»
اگر انسان بودن امروز یعنی چسبیدن به این ایده که میان زبان و عقل رابطهای وجود دارد، فکر نمیکنم مشکلی داشته باشم که یک کتاب باشم؛ حتی یک کتابِ حراجرفته که در قفسهای تاریک در طبقه پایین کتابفروشی جا مانده و ارزان فروخته میشود. آیا واقعاً جایگزین جذابتری وجود دارد؟
این زمستان، محبوبترین سریال TikTok ظاهراً «جزیره عشق میوهها» بوده است؛ نسخهای کاملاً تولید شده توسط هوش مصنوعی از Love Island با حضور میوههای سخنگو. روایت آن اینگونه آغاز میشود:
«به جزیره عشق میوهها خوش آمدید، جایی که هشت میوه تنها قرار است با هم لاس بزنند، دعوا کنند و اعتماد کنند…»
«ای هندوانه شیرین، تو بزرگترین سبیل منی، ای مهتابِ مطلق من…
با مهر، رایانه دانشگاه منچستر.»
چیزی بزرگ در حال رخ دادن است، چیزی شگفتانگیز؛ ما میتوانیم با ماشینها حرف بزنیم. «وذربای» مینویسد: «ما هنوز زبان لازم برای این پیچش در طرح داستانمان را نداریم.»
این ادعا این است که چیزی بزرگ در حال رخ دادن برای ماست، و چیزی یا کسی دیگر در حال نوشتن این داستان است. اما آیا نباید خودمان نویسندهاش باشیم؟
چون تا اینجا، آن داستان چیزی جز «آشغال» نیست.
این مقاله توسط «جیل لپور» برای Newyorker نوشته و نخستین بار ۲۸ اردیبهشت امسال منتشر شده است.