واکاوی ریشههای هراس اجتماعی از هوش مصنوعی
مسئله فقط فناوری نیست، روایتِ فهم آن نیز مهم است
در مواجهه با فناوریهای نو، معمولاً روایتهایی تکرارشونده درباره «مقاومت اجتماعی» بازگو میشود؛ روایتهایی که از نسبتدادن ترس و مخالفت به «عامه مردم»، «مذهبیهای تندرو» یا «حاکمان» سخن میگویند و برای توضیح آن، به مثالهایی مانند مخالفت با برق یا دوچرخه ارجاع میدهند.
حامد قدیری، استادیار دانشکده فلسفه در دانشگاه ادیان و مذاهب، گفتوگو با رسانه تخصصی هوش مصنوعی هوشیو بر این نکته تأکید میکند که چنین روایتهایی را نباید بدیهی و بینیاز از بازبینی تاریخی تلقی کرد. از نگاه او، پیش از هر نتیجهگیری درباره چرایی هراس یا مقاومت نسبت به پدیدههایی مانند هوش مصنوعی، لازم است خودِ روایتِ «مخالفت دائمی و فراگیر با هر فناوری تازه» بهعنوان یک روایت تاریخی، جدی و دقیق بررسی و حتی به چالش کشیده شود.
افسانه مخالفت همیشگی با فناوری
قدیری تصریح میکند که اساساً این تصویر رایج که «هر زمان یک فناوری وارد زندگی بشر شده، مخالفتهای جدی و سازمانیافته، بهویژه از سوی جریانهای مذهبی یا ساختارهای حکومتی» شکل گرفته، «روایت قابلاعتمادی نیست» و دستکم «چالشبرانگیز» است. به گفته او، این روایت «سویههای جدی» دارد و بدون مطالعه تاریخی نمیتوان آن را بهعنوان یک الگوی قطعی پذیرفت. او در همین چارچوب و با تمرکز بر موضوع هوش مصنوعی اظهار میکند وقتی به تاریخ اجتماعی و کسانی که روی تاریخ اجتماعی کار میکنند مراجعه میکنیم، در برخی نقاط میبینیم که «ساختارهایی که مسئله نظاممندی و کنترل برایشان مهم بوده» از ساختارهای حکمرانی گرفته تا ساختارهای صنعتی؛ اتفاقاً نسبت به رویآوردن فناوریهایی که به بیان قدیری «اجداد هوش مصنوعی» یا شکلهای پیشین آن هستند گرایش بیشتری داشتهاند. از این منظر، تقلیل مسئله به تقابل «عامه مردم/مذهبی تندرو/حکمرانی تندرو» میتواند گمراهکننده باشد و خطوطی را که باید از هم تفکیک شوند، درهم بیامیزد.
ترس فردی با داوری تاریخی یکی نیست
قدیری تأکید میکند باید میان دو سطح متفاوت تمایز گذاشت:
- مواجهه «پدیدارشناختی» یک فرد در زندگی روزمره با هوش مصنوعی و تجربه بیمناکی او
- نسبتدادن این بیمناکی به «نهاد ساختارهای تندرو» بهمثابه یک حکم تاریخی
به عقیده وی ممکن است انگیزههای فردیِ این ترس و هراس متنوع باشد و حتی «بر اساس یکسری رسوبات دینی» یا عوامل متعدد دیگر شکل بگیرد، اما این امر با این گزاره که «نهادهای دینی یا حکومتی به طور تاریخی و یکپارچه» در برابر فناوریها ایستادهاند، یکی نیست و او از حیث تاریخی، چنین گزارهای را «احتمالاً غلط» میداند.
وقتی جهل با احساس اجبار همراه میشود
قدیری برای توضیح سازوکار هراس، به تجربههای انسانی در برابر ناشناختهها ارجاع میدهد و میگوید ترس زمانی طبیعی میشود که فرد با پدیدهای مواجه است که آن را نمیفهمد. او مثال میزند: انسان وقتی «رعدوبرق» را نمیفهمید، از آن میترسید؛ اما بهمحض اینکه تبیین و توضیحی برایش پیدا میکرد، نوع واهمه تغییر میکرد. از نگاه او، «مهمترین مسئله» این است که «نمیدانیم این موضوع جدید چه چیزی است». این نادانی یا جهل، وقتی با «ضرورت» همراه میشود، میتواند واهمه را تشدید کند. اگر چیزی مبهم باشد؛ اما ضرورتی برای نزدیکشدن به آن احساس نشود، فرد میتواند از کنارش عبور کند؛ اما اگر فرد احساس کند ناچار است به سمت «امر مبهم و مهآلود» حرکت کند، درحالیکه «هیچ احاطهای» به آن ندارد، احتمال ترس افزایش مییابد.
جهلِ همراه با ضرورت، هراسآفرین است.
در همین نقطه، قدیری از مفهومی نزدیک به «اجبار/گریزناپذیری» در نسبت با هوش مصنوعی صحبت میکند و میکوشد حدود این «مجهول بودن» را توضیح دهد؛ یعنی این امر فرد احساس میکند «همه چیز دارد به سمتش حرکت میکند»، اما او «شناختی از آن ندارد». به گفته او، حتی کسی که در ظاهر «پس میزند» و میگوید «این را باید کنار گذاشت»، در پسِ ذهنش نوعی پیشفرض وجود دارد که گویی حرکت به سمت این پدیده «گریزناپذیر» شده است و همین احساسِ ضرورتِ حرکت، در کنار جهل است که به هراس شکل میدهد.
روایت؛ راهی برای مهار امر ناشناخته
از نظر قدیری، یکی از راههای کاستن از این هراس، «جادادن» پدیده مجهول در قالب یک روایت است؛ روایتی که بتواند آن را در یک تداوم قابلفهم عمدتاً تاریخی بنشاند. او برای توضیح نقش روایت، مثال «داعش» را مطرح میکند: زمانی که پدیده داعش تازه مطرح شده بود، صرفِ شنیدن یک خبر مبهم با برچسب «داعش» میتوانست واکنش شدید ایجاد کند، زیرا واژهای کلی، مبهم و «هیولامانند» بود که میشد «هر چیزی» را به آن نسبت داد. اما اگر کسی «دست شما را میگرفت» و نشان میداد داعش چگونه شکل گرفته، تاریخ و مسیرش چه بوده و جایگاه و حدودش کجاست؛ نتیجه این میشد که فرد میتوانست تشخیص دهد یک صدا یا رخداد مشخص، «ربطی به داعش دارد یا ندارد». به تعبیر او، هرقدر بتوانیم یک روایت «گامبهگام» بسازیم که نشان دهد پدیده از کجا آمده و چگونه به وضعیت فعلی رسیده، از «جهل» کاسته میشود و در نتیجه، امکان مدیریت ترس بیشتر میشود.
او سپس این منطق را به هوش مصنوعی تعمیم میدهد و میگوید درباره هوش مصنوعی، به دلایلی «روایت مفقود» است. از یک سو، هوش مصنوعی از نظر بسیاری «متفاوت» به نظر میآید؛ ازسویدیگر، بسیاری نمیدانند در «جعبه سیاه» آن چه میگذرد. قدیری توضیح میدهد که افراد ممکن است حس کنند با چیزی روبهرو هستند که تا کنون نمونهاش را ندیدهاند و توضیحی برایش ندارند؛ یعنی نه صرفاً یک ابزار آشنا، نه یک نرمافزار و ابزار معمولی، بلکه چیزی که نسبتش با گذشته روشن نیست. در چنین وضعیتی، فرد میپرسد: «این دقیقاً چیست؟» و اگر نتواند «تبار» آن را پیدا کند و «روایت تاریخیِ هوش مصنوعی» را ببیند؛ یعنی اینکه چه چیزی در گذشتههای دورتر «متحول شده» و به امروز رسیده، در ساختن روایت ناتوان میماند و همین ناتوانی، جهل را تقویت میکند.
چرا روایت فنی برای فهم هوش مصنوعی کافی نیست؟
قدیری در ادامه به یک نقد محوری میرسد. از نظر او، مشکل وقتی تشدید میشود که هوش مصنوعی صرفاً «فنی» روایت شود. به عقیده وی بسیاری از کسانی که سراغ هوش مصنوعی رفتهاند، رویکردشان این بوده که باید «روایت فنی» از آن ارائه کرد؛ اما به باور او، این کار نهتنها ابهام را کم نمیکند، بلکه میتواند هوش مصنوعی را «همچنان مبهم و مجهول» نگه دارد. او با صراحت میگوید: «هوش مصنوعی یک روایت فنی نیست» و اضافه میکند اشتباهی که امروز در مواجهه با هوش مصنوعی رایج است این است که برخی تصور میکنند فقط یک ریاضیدان یا برنامهنویس یا فردی با پیشینه فنی میتواند درباره هوش مصنوعی حرف بزند؛ درحالیکه از نگاه او، چنین تقلیلی درست نیست و اگر هوش مصنوعی «در زمین فنی» نگه داشته شود، ابهام و هراس پابرجا میماند.
از نظر قدیری، برای ساختن روایتِ فهمپذیر از هوش مصنوعی باید به حوزههایی رفت که امکان «معنادادن» و «جادادن» پدیده در تداومهای فکری و تاریخی را فراهم میکنند؛ از جمله مطالعات علموفناوری، نقد نظری، فلسفه، جامعهشناسی علم و جامعهشناسی فناوری. به عقیده وی اکنون «معدود روایتهایی» را میبیند که تلاش میکنند نشان دهند این پدیده کجا به این مباحث وصل میشود و چگونه میتوان از خلال آنها، روایتهایی ساخت که «مجهول بودن» را کاهش دهد.
هوش مصنوعی با روایت فنی درک و فهمیده نمیشود.
از تاریخ اجتماعی تا نیازهای وجودی انسان
در همین زمینه، او به نمونهای مشخص اشاره میکند: کتابی با عنوان «چشم خدایگان؛ تاریخ اجتماعی هوش مصنوعی» که رویکردی انتقادی دارد و میتواند تا حدی «مجهول بودن» هوش مصنوعی را کم کند. قدیری توضیح میدهد که «متئو پاسکویینلی»، نویسنده این کتاب و استاد فلسفه علم دانشگاه Ca’ Foscari بر اساس «معرفتشناسی تاریخی» میکوشد روایتی از ظهور هوش مصنوعی بسازد؛ روایتی که بهزعم قدیری، صرفاً فنی نیست و تلاش میکند پیوندهای تاریخی و مفهومی را آشکار کند. در این روایت، نویسنده از ایدههایی مانند «الگو» و حتی تصویری شبیه «خط تولید» سخن میگوید و نشان میدهد چگونه میتوان از مشاهده و صورتبندی کنشها، به سازوکارهای جدید رسید و سپس آن را در نسبت با هوش مصنوعیِ امروزی قابلفهم کرد. قدیری تأکید میکند ارزش چنین روایتهایی، علاوه بر دادههای فنی و تاریخیای که میآورند، این است که فرد «تازه میفهمد» وقتی با هوش مصنوعی سروکار دارد، دقیقاً با چه نوع پدیدهای مواجه است و چه چیزی او را نگران میکند.

او درعینحال، به نکتهای ظریف درباره مفهوم «روایت» اشاره میکند و برای جلوگیری از سوءتفاهم، معنای مدنظرش را توضیح میدهد. قدیری میگوید وقتی از «روایت» حرف میزند، لزوماً منظورش «روایت درست» نیست. او از اصطلاحی استفاده میکند که آن را «روایت بدیل» مینامد و تصریح میکند این تعبیر، بیان شخصی اوست. به گفته او، «روایت بدیل» یعنی برای پدیدهای که مجهول یا حتی معلوم است، روایتی ارائه کنیم که در پایان، اصطلاحاً نوعی «لحظه آهان!» ایجاد کند؛ یعنی فرد بفهمد پدیده چگونه در این موقعیت قرار گرفته است. این روایت ممکن است لزوماً «صادق» نباشد؛ مهم این است که «چیدمان منسجمی از رخدادها» ارائه دهد و بتواند ذهن را از حالت ابهام مطلق خارج کند. او برای توضیح، مثال میزند که اگر حادثهای مانند انفجار رخ دهد، روایتهای مختلفی میتوان ساخت؛ برخی بدیهی و برخی ناموجه. هرچند روایت ناموجه لزوماً درست نیست، اما همین طرح روایتها میتواند امکان پرسش از «لحظهها» و «پیوندها» را فراهم کند و روایت مسلط را به چالش بکشد؛ در نتیجه فرد را وادار به بازنگری کند. قدیری کارکرد این فرایند را در شکستن ابهام و ساختن امکان فهم مرحلهبهمرحله میبیند.
قدیری سپس به نتیجهای که در پایان کتاب «چشم خدایگان» مطرح میشود اشاره میکند. به گفته او، نویسنده در بخش پایانی، هوش مصنوعی را به مفهومی نزدیک میکند که آن را با «نظارت و کنترل» پیوند میزند و حتی از استعارههایی مانند «ضدجاسوسی» سخن میگوید. قدیری اینجا تمایزی مهم میگذارد: از نگاه او، این جنس نگرانی با «هراسِ برخاسته از جهل ابتدایی» فرق دارد. در این سطح، فرد یا نویسنده بر اساس یک «درک تفسیری» و نه صرفاً ناشناختگی مطلق، به نتیجه میرسد که باید واکنشی نشان داد و «ابعاد واکنش» هم بر مبنای همان درک تفصیلی تغییر میکند.
او علاوه بر این نمونه، به روایتی دیگر هم اشاره میکند که میگوید اخیراً با آن درگیر بوده و کتابی با همین مضمون را نیز در دست ترجمه دارد. قدیری توضیح میدهد این روایت از زاویه نیازهای وجودی انسان به موضوع نگاه میکند؛ اینکه انسان همواره نیازهایی داشته و در طول تاریخ «پکیجهایی» برای حل این نیازها ساخته و به سراغشان رفته است؛ پکیجهایی که در قالب اسطوره، دین و نمونههای مشابه نمود پیدا کردهاند و «پکیجهای ساختار قدرت» را هم شکل دادهاند. در این روایت، هوش مصنوعی در زمان مدرن بهمثابه نوعی پکیج تازه ظاهر میشود که به شکل متفاوتی آن نیازهای وجودی را نشانه میرود و از این مسیر، با قالبهای اسطورهای و ساختارهای قدرت پیوند میخورد. قدیری میگوید نویسنده این کتاب (که او از او بهعنوان یکی از «سه چهار نفر اول» در حوزه نوشتن درباره هوش مصنوعی یاد میکند) هم بحثهای فنی دارد، هم بحثهای نظری و هم فلسفی و مستند. بهزعم قدیری، ارزش این نوع روایت در این است که نشان میدهد آنچه در تاریخ رخ داده، صرفاً «تداوم یک اتفاق فنی» نیست، بلکه تداوم نوعی «نیاز بشری» است و همین نگاه میتواند به فهم ابعاد پدیده کمک کند.
در مجموع، قدیری بر این نکته تأیید که ساختن روایتهایی که صرفاً فقط فنی نیستند، میتواند به فرد کمک کند بفهمد «این پدیده چیست»، «ابعادش چیست» و حتی «خطرش کجاست». او در پایان، دوباره به مثال داعش بازمیگردد تا بگوید وقتی جایگاه پدیده در یک روایت روشن شد، فرد میتواند بااحتیاط و سنجیدهتر تصمیم بگیرد: اگر قرار است به سمت چیزی حرکت کند، میتواند بداند کجا باید محتاط باشد و کجا اساساً یک رخداد «ربطی» به آن پدیده ندارد. از نگاه او، مسئله اصلی در هراسهای فراگیر پیرامون هوش مصنوعی، صرف ترس از فنّاوری یا یک واکنش کلیشهای تاریخی نیست؛ بلکه ترکیب «جهل» و «احساس ضرورتِ گریزناپذیر» است و راه کاهش آن، صرفاً فنیکردن بحث نیست، بلکه روایتپذیر کردن پدیده در افقهای تاریخی، اجتماعی و فلسفی است.